
زندگی کوتاه است نه غمش میارزد و نه شادی ماندن دارد … بهترین راه برایت این است که بخندی و بخندی و بخندی به غمش … به کَمش … و زیادی… و همش......
ادامه مطلب
چقدر دلم خواست امروز صبح وقتی از خواب بیدار شدم وقتی پتو را کنار زدم وقتی هوایِ سردِ اتاق رویِ صورتم نشست دستم را دراز کنم و گوشی را بردارم دوباره پتو را روی صورتم بکشم و با چشمانی نیمه باز ببینم پیام داده ای، از آن پیام های دستوری "که تمام کارهای امروزت را کنسل کن که دلم میخواهد بعد از خوردنِ حلیم بایستیم گوشه ی خیابان و چایِ داغِ قند پهلو بنوشیم... که وقتی سردم شد مچاله شوم در آغوشِ تبدارت...!" تا با همان حالتِ خواب آلود لبخند رویِ صورتم بنشیند و به شوق بوسیدن ات از خانه بزنم بیرون... . اما راستش را بخواهی گوشی را برداشتم پتو را هم رویِ صورتم کشیدم اما...
ادامه مطلب
دیروزها را گشتیم به دنبال امروزها امروزها را می گردیم به دنبال فرداها ولی همه آنچه را که باید ببینیم ، امروز است! همین ساعت ها همین دقیقه ها همین ثانیه ها !...
ادامه مطلب
بدترین اتفاق در پاییز آن است، که کسی برود؛ رفتن های پاییز با رفتن های دیگر فرق می کند، رفتن های پاییز در سکوت انجام می شوند، رفتن های پاییز شوخی سرشان نمی شود، و زندگی این را به ما خوب یاد داده بود. آدم هایی که در پاییز می روند، هرگز بر نمی گردند، حتی اگر برگردند، دیگر آن آدم سابق نیستند، و این خاصیت پاییز است که همه چیز را تغییر می دهد؛ خیابان ها را، کوچه ها را، پنجره ها را، خاطره ها را، درخت ها را و بیشتر از همه، آدم ها را ...:)...
ادامه مطلب
زندگی جیره مختصری است. مثل یک فنجان چای و کنارش عشق است مثل یک حبه ی قند! زندگی را با عشق نوش جان باید کرد...!...
ادامه مطلب